رضا قليخان هدايت
1837
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا روزگاريست سخت بىبنياد * كس گرفتار روزگار مباد شير بينم شده متابع رنگ * باز بينم شده مسخّر خاد نه بجز سوسن ايج آزادست * نه بهجز ابر هست يكتن راد در زمان گردد آتش و انگشت * گر بگيرم به كف گل و شمشاد بارانده مرا شكست آرى * بشكند چون دوتا كنى پولاد نشنود دل اگر شوم خاموش * نكند سود اگر كنم فرياد چون بد و نيك روزگار همى * بگذرد اين چو خاك و آن چون باد نز بد او به دل شوم غمگين * نه ز نيكش به طبع باشم شاد و له ايضا چو سوده دوده به روى هوا برافشانند * فروغ آتش سوزان ز دود بنشانند سپهر گردان آن چشمها گشايد باز * كه چشمهاى جهان را همه بخسبانند از آن سبيكهء زر كافتاب خوانندش * زند ستامى كان را ستارگان خوانند چنان گمان بودم كاسياى گردون را * همى به تيزى بر فرق من بگردانند ز آب ديدهء گريان چو تيغم آب دهند * [ از ] آتش دل سوزان مرا بتفسانند كنند رويم همرنگ برگ رز بخزان * چو شفتهء رزم اندر بلا بپيچانند غمم دمادم [ و ] نايند بر تنم پيدا * به ريگ تافته بر قطرهاى بارانند چنان كه بيضهء عنبر به بوى دريابند * مرا بدانند آنان كه شعر من خوانند محلّ اين سخن سرفراز بشناسند * كسان كه سغبهء مسعود سعد سلمانند و له ايضا جاهم چو بكاهد خرد فزايد * كارم چو ببندد سخن گشايد آبم كه مرا هر [ خسى ] بيابد * علكم كه مرا هر [ كسى ] بخايد گويى فلكم بر جهان كه ايدون * هر آتش سوزان به من گرايد